
آن دختر دورکه شب هادر حاشیه ی کتاب فیزیکدر متن عناصر شیمیاییلا به لای چند خط هندسیکلمات عشق می نویسدمعشوقه من استبا چشمانی به رنگِ قهوهایِ روشنِ سبزِ میشیدر اتاقی کوچکبا پنجره ای رو به دریابه کویرجنگلساختمان های بلندرو به خانه ی همسایهمیدانی متروکرو به دیواری بلندبا رویاهایی از جنس حبابِ صابونِ عروس زندگی میکندپدرش کارگر کارخانه ی چوب بریکتابفروشراننده تاکسیکارمند بانکدر اداره ی مرکزی پست کار می کندمادرش ، خیاط محلپرستار بیمارستان دولتیمعلم دبستانخانه دار است و ظهرها توی آشپزخانه برای معشوقه من رویاسرخ می کندبا چاشنی حسرت و دلهره و امید و دعاخانه شان سه کوچه بالاتر استدرّوسبعد از حافظیهنرسیده به سی و سه پلکمی بالاتر از مسجد کبوددرست روبه روی کوه سنگیآن دختر دورمهناز یا نسترن ، پرستو ، طوبا ،...
ادامه مطلب
سالمندان را دوست داشتماما سالمندي را نهپيري همه چيز را از آدم ميگرفتاز حافظه گرفته تا قواي جنسيميداني که ديگر آخر خطيفعل هايت همه ماضي ميشوندتقريبا مانند ميزباني هستي که دوست دارد آزاد باشداما در عين حال ميداند که به زودي کسي زنگ در را خواهد زدمنتظر مرگ بودنبدتر از خود مرگ است...
ادامه مطلب
میخواستم برایت وقت بگذارم به رنگ پیراهنت فکر کنم دکمههایت را ببندم دور و نزدیک شومَ ببینم درست است یا نه حتا فکر کنم چه کلاهی به تو میآید اما تو دم دستترین پیراهنت را پوشیدی با دکمههای نبسته جفت پا زدی کنار من و البته کلاهی هم سرت نرفت ۲۴ شهریور ۹۲ سارا محمدی اردهالی...
ادامه مطلب