خرید بک لینک
آن دختر دور
که شب ها
در حاشیه ی کتاب فیزیک
در متن عناصر شیمیایی
لا به لای چند خط هندسی
کلمات عشق می نویسد
معشوقه من است
با چشمانی به رنگِ قهوهایِ روشنِ سبزِ میشی
در اتاقی کوچک
با پنجره ای رو به دریا
به کویر
جنگل
ساختمان های بلند
رو به خانه ی همسایه
میدانی متروک
رو به دیواری بلند
با رویاهایی از جنس حبابِ صابونِ عروس زندگی میکند

پدرش کارگر کارخانه ی چوب بری
کتابفروش
راننده تاکسی
کارمند بانک
در اداره ی مرکزی پست کار می کند
مادرش ، خیاط محل
پرستار بیمارستان دولتی
معلم دبستان
خانه دار است و ظهرها توی آشپزخانه برای معشوقه من رویا
سرخ می کند
با چاشنی حسرت و دلهره و امید و دعا

خانه شان سه کوچه بالاتر است
درّوس
بعد از حافظیه
نرسیده به سی و سه پل
کمی بالاتر از مسجد کبود
درست روبه روی کوه سنگی

آن دختر دور
مهناز یا نسترن ، پرستو ، طوبا ، آرزو ، اسمش سوسن است
و هر صبح
با خرمنی از شور
و دست هایی از جنس معصومیت محض
چراغ شهر را روشن می کند

خوب یادم است
در ایستگاه راه آهن
جشن تولد خواهرم
توی اتوبوسی در مسیر شمال
وسط حیاط امامزاده یحیی
لابی گراند هتل
جلو سینما شهر قصه عاشقش شدم
به خاطر چشم هایش
یا دست هایش
به خاطر صدایش
یا چادر گلدار سپیدش
یا روسری آبیِ سبزِ صورتی اش که گل های ریزِ درشتِ نارنجیِ
بنفش داشت

دو سال پیش از شوهرش طلاق گرفت
با یک پسر و دو دختر دوقلو
خودش نوزده ساله و مجرد است اما شوهرش
مهندس کامپیوتر ، پلیس راهنمایی ، دانشجوی فلسفه ، بازیگر سینما است
و هر شب فیلم های بیلی وایلدر تماشا می کند
شب ها ، پیش از خواب
در خوابگاهِ دانشگاه در آپارتمانی که با مادرش زندگی می کند
در ایستگاه مترو
در دفترچه ی خاطراتش
دور از چشم بچه هاو شوهرش
زیر نور بی رمق آشپزخانه
با قلمی از جنس دلتنگی
بر کاغذی از جنس راز
با اشتیاقی مانده از روزهای دور
خاطره می نویسد

و حالا من همین جا
و در حضور خواننده ی این کلمات تلخ
با فروتنی تمام
و در نهایت مهر و احترام
این شعر کوچک از نفس افتاده را
به او هدیه می کنم
به شادی یا پرستو ، طوبا ، آرزو
اسمش سوفیا است و در یکی از رویاهای خیابان هفتم شرقی
زندگی می کند

مصطفی مستور

برچسب: نویسنده: سارا مرادیان تاريخ: يکشنبه 5 دی 1395 ساعت: 9:46

صفحه بندی